![]() |
![]() |
|
| خلق شدیم برای موفقیت ! |
|
انسان ترسو بارها وبارها می میرداما انسان شجاع تنها یک بار می میرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 19:53 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:6 توسط علیرضا افشارپور |
|
اما بحث داغ انرژی ها!تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:6 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:31 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند طوطی اعتراض کرد و زیبا شد اما کلاغ راضی بود به رضای خدا امروز طوطی در قفس است و کلاغ آزاد پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه آن نشوی هیچ گاه به خدا نگو چرا .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:4 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید ، میتواند سرچشمه آن گنجی باشد که دنبالش می گشتید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:11 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
پرسش اول ! اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟ بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود! حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است. نتیجه اخلاقی داستان! زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است . همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم. پرسش دوم ؟ اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟ البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام ! اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟ زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید. اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید! ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرحکنیم :به کجا دارم می روم؟ آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. خلاصه کلام شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:46 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
روزی زن خانه داری از خانه بیرون آمد و در کوچه سه پیرمرد با ریش سفید بلند دید . او آنها را نمی شناخت ، ولی به نظرش آمد که آنها گرسنه اند . بنابراین آنها را برای صرف غذا دعوت کرد تا به داخل خانه بیایند . یکی از آن سه پیرمرد گفت : آیا همسر شما در خانه است ؟ و زن با تردید جواب داد : خیر پیرمرد گفت : پس ما نمی توانیم داخل خانه شویم . چون شوهر شما در خانه نیست بعدازظهر شد و شوهر آن زن به خانه آمد . زن همه چیز را برای همسرش تعریف کرد . آن مرد گفت : حالا که من در خانه ام برو و آنان را دعوت کن . زن رفت و آنان را از حضور شوهرش مطلع و آنان را به خانه دعوت کرد . ولی یکی از آن پیرمردها گفت : تو فقط یکی از ما را میتوانی دعوت کنی . زن با تعجب پرسید : چرا ؟ پیرمرد پاسخ بود : آن مرد که می بینی ثروت است و آن یکی موفقیت و من هم عشق هستم . ما هر سه نمی توانیم وارد خانه شویم . حال انتخاب با شماست زن به داخل خانه رفت و همه ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد . مرد با هیجان پرسید : پس چرا معطلی ؟ برو ثروت را دعوت کن زن در جواب گفت : فکر نمی کنی بهتر است موفقیت را انتخاب کنیم دخترشان در گوشه ای نشسته بود و به حرفهای آنها گوش می داد . گفت : فکر نمی کنید بهتر است که عشق را دعوت کنیم تا خانه ما پر از صفا و صمیمیت شود ؟ مرد رو به زن کرد و گفت : بهتر است به حرف دخترمان گوش کنیم . برو و عشق را دعوت کن که مهمان ما باشد . زن به داخل رفت و آن پیرمرد را دعوت کرد . پیرمردی که خود را عشق معرفی کرده بود برخواست و به خانه آمد . لحظاتی بعد دو پیرمرد دیگر هم بلند شدند و به سوی خانه آمدند زن با تعجب گفت : من فقط عشق را دعوت کردم . چرا هر سه شما وارد خانه شدید مردان پیر پاسخ دادند : اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، آن دو نفر دیگر نمی توانستند وارد خانه شوند . اما هر جا که عشق باشد ما هم هستیم هر جا که عشق باشد ثروت و موفقیت هم هست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:40 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
انیشتین میگفت: «آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند». استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید: «اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ..» او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.» استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:45 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
شعر ارکستر پر هيجاني است که آواز طبيعت بشر و حوادث را به آميخته است هوگو
آنچه را خود ايجاد مي کنيم مي توانيم مي توانيم تعغيير دهيم . شاد هملستتر از ديگران تقليد نکن خود را بشناس و آنچه هستي باش بدان در دنيا کسي مثل تو نيست. ديل گارنگي براي ايمان داشتن بايد حصار پيش داوري ها را برچيد. پائلو کوئيلو براي آن کس که ايمان دارد نا ممکن وجود ندارد. آنتوني رابينز بزرگترين اختلاف انسان و حيوان فهم وفکر نيست بلکه اراده واختيار اوست. روسو به توانايي خويش ايمان داشتن نيمي از کاميابي است. روسو به خويشتن اعتماد کن آنگاه راه زندگي را خو اهي يافت. گوته پرسش هاي ما افکاار ما را مي سازند . رابينز تاچيزي را نپذيريم نمي توانيم تعغيرش دهيم . کارل يونگ تائيد وپذيرش خويشتن در زمان حال کليد دگرگوني هاست. لوئيز هي ذهن خودرا از نتوانستن ها خالي کنيد سا موئل جانسون شکست بايد انرژي خفته ما را بيدار کند. رومن رولان غير ممکن کلمه اي است که فقط در فرهنگ لغات انسان هاي احمق يافت ميشود. ناپلئون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:29 توسط علیرضا افشارپور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر عمر دوباره داشتم
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى م ىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام. ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه م ىرفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه م ىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم. در روزگارى كه تقريبًا همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع شادى از خرد » : مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد «. عاقل تر است اگر عمر دوباره داشتم، ُ گلِ مينا از چمنزارها بيشتر میچيدم. دان هرالد |
| پیوندهای روزانه |
|
نورما تنبور هزار سال تنهایی فناوری اطلاعات و ارتباطات راز جهان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آذر 1390 فروردین 1390 دی 1389 آبان 1389 آذر 1388 اردیبهشت 1388 شهریور 1387 تیر 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شروع کنیم قدرت کلمات سيزده نكته مهم زندگي و عشق درسهايي از آنتوني رابينز داستان عقاب اکسیژن پرواز عشق را امتحان کن بالاتر از عشق راز تو جملات بزرگان |
| پیوندها |
|
كلوپ آنتوني رابينز سخنان بزرگان |
|
RSS
|