تبليغاتX
خلاقیت موفقیت مدیریت روانشناسی
خلق شدیم برای موفقیت !
 

انسان ترسو بارها وبارها می میرداما انسان شجاع تنها یک بار می میرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 19:53  توسط علیرضا افشارپور | 
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم  که درهای باز را نمیبینیم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:6  توسط علیرضا افشارپور | 

اما بحث داغ انرژی ها!

تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
دوست مون انرژی!
شغل مون انرژی!
همسر مون انرژی!
اتفاقات، دونه دونه، انرژی!


دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون "دوبروی"!

قانون دوبروی به زبان ساده میگه که:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.


خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.


این انرژی ها چه هستند؟ چه کار می کنند؟

بحث مفصلی است که تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط میشه، براتون توضیح میدم.


از این انرژی ها حتی عکس و فیلم تهیه شده که می بینید :

 

http://banki.ir/images/stories/00aura1.jpg

دستگاه عکاسی از هاله های انرژی

 

http://banki.ir/images/stories/00aura20.jpg

هاله های انرژی انسان

 

http://banki.ir/images/stories/00aura30.jpg

 

http://banki.ir/images/stories/00aura40.jpg


بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و گستردگی بیماری چطور هست


در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.


1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "
چه خوب شد زنگ زدی!"
- "
داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "
داشتم بهت فکر می کردم!"
- "
حلال زاده!"
- "
دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2)
انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.


آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.

آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.


یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که:

تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"

و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"

چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد.

آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟ بچسب بهش!
آدم منفی هم دیدی، در رو!

چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

 

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.


دوست من زمانی که:
-
حالمون خوب نیست
-
عصبانیم
-
غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.


دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

 

به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!

اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.


یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:
"
من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به خدا آب دادم!
"
من گفتم:
"
من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.
"
بعد از خواهرش پرسیدم:
"
خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟
"
خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."
گفتم "شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 

عکس این هم صادق است.
وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید. 


هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل ها صدمه نزنید.


دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی کردند، گل های اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم رشد کردند. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.


هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازی کنن.

 

دوستان عزیز، چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ی انتقال انرژی منفی است.


و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه چیزی میشه به نام چشم زخم!

مثلا:
من یه نوزاد دارم، هر چی میدم میخوره، لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولی لپش مثل دو تا هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکشم و میگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری!


وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.


من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:
"
پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به جایی رسید!"
تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! حق من رو خوردی!"


زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم "چشم زخم"!


دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار یه دفعه متوقف میشهاین توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!


پس چشم زخم وجود داره برای رفع این چشم زخم چه بکنیم؟

بعضی ها میگن نعل اسب به خودت آویزون کن!
بعضی ها میگن عینک به خودت آویزون کن!
بعضی ها میگن نمک بزار تو جیبت!
بعضی ها ...
بعضی ها ...
بعضی ها ...

 
و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟
با دست.
چرا؟
چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!

 

در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.
بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!


در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!
چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.


پس لطفا بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:6  توسط علیرضا افشارپور | 

روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با

هم مسابقه ي دو بدند .

هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود ..
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي

بتوانند به نوک برج برسند .
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد :
"اوه,عجب کار مشکلي !!"
"اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند ."

يا :
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه !"
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند ..

بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
جمعيت هنوز ادامه مي داد," خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
اين يکي نمي خواست منصرف بشه !
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو

انجام داده؟
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا

کرده؟
و مشخص شد که...
برنده ي مسابقه کر بوده!!!

 

نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون

اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که

از ته دلتون آرزوشون رو داريد !
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .
چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
پس:
هميشه....
مثبت فکر کنيد!
و بالاتر از اون
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد

رسيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:31  توسط علیرضا افشارپور | 

 

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند طوطی اعتراض کرد و زیبا شد اما کلاغ راضی بود به رضای خدا امروز طوطی در قفس است و کلاغ آزاد پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه آن نشوی هیچ گاه به خدا نگو چرا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 18:4  توسط علیرضا افشارپور | 
 

همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید ،

 میتواند سرچشمه آن گنجی باشد که دنبالش می گشتید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:11  توسط علیرضا افشارپور | 
پرسش اول !   اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید
وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید
قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این
نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از
فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب
سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق
بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید
قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می
گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا
چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده
است.

نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است . همه ما باید نسبت به جریانات زندگی
مان آگاه وبیدار باشیم.
 
پرسش دوم ؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید
که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان
تلفن می زنید :الو ،اورژانس
،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک
کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده
و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می
دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش
می گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه
وزن می آورند یا طلاق میگیرند
یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث
دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره
امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم
انفجار و سپس می پرسیم :چرا این
اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر
اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود،
مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می
فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که
مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرحکنیم :به کجا دارم می روم؟ آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟  واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت
این است که هیچ ثباتی در کار
نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید
وپایین بیفتید
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:46  توسط علیرضا افشارپور | 
 

روزی زن خانه داری از خانه بیرون آمد و در کوچه سه پیرمرد با ریش سفید بلند دید . او آنها را نمی شناخت ، ولی به نظرش آمد که آنها گرسنه اند . بنابراین آنها را برای صرف غذا دعوت کرد تا به داخل خانه بیایند . یکی از آن سه پیرمرد گفت : آیا همسر شما در خانه است ؟ و زن با تردید جواب داد : خیر 

پیرمرد گفت : پس ما نمی توانیم داخل خانه شویم . چون شوهر شما در خانه نیست

بعدازظهر شد و شوهر آن زن به خانه آمد . زن همه چیز را برای همسرش تعریف کرد . آن مرد گفت : حالا که من در خانه ام برو و آنان را دعوت کن . زن رفت و آنان را از حضور شوهرش مطلع و آنان را به خانه دعوت کرد . ولی یکی از آن پیرمردها گفت : تو فقط یکی از ما را میتوانی دعوت کنی . زن با تعجب پرسید : چرا ؟ پیرمرد پاسخ بود : آن مرد که می بینی ثروت است و آن یکی موفقیت و من هم عشق هستم . ما هر سه نمی توانیم وارد خانه شویم . حال انتخاب با شماست

زن به داخل خانه رفت و همه ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد . مرد با هیجان پرسید : پس چرا معطلی ؟ برو ثروت را دعوت کن

زن در جواب گفت : فکر نمی کنی بهتر است موفقیت را انتخاب کنیم

دخترشان در گوشه ای نشسته بود و به حرفهای آنها گوش می داد . گفت : فکر نمی کنید بهتر است که عشق را دعوت کنیم تا خانه ما پر از صفا و صمیمیت شود ؟ مرد رو به زن کرد و گفت : بهتر است به حرف دخترمان گوش کنیم . برو و عشق را دعوت کن که مهمان ما باشد . زن به داخل رفت و آن پیرمرد را دعوت کرد .  پیرمردی که خود را عشق معرفی کرده بود برخواست و به خانه آمد . لحظاتی بعد دو پیرمرد دیگر هم بلند شدند و به سوی خانه آمدند

زن با تعجب گفت : من فقط عشق را دعوت کردم . چرا هر سه شما وارد خانه شدید

مردان پیر پاسخ دادند : اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، آن دو نفر دیگر نمی توانستند وارد خانه شوند . اما هر جا که عشق باشد ما هم هستیم

هر جا که عشق باشد ثروت و موفقیت هم هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:40  توسط علیرضا افشارپور | 

 

انیشتین می‌گفت: «آن‌چه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند».

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید: «اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید ..»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:45  توسط علیرضا افشارپور | 
شعر ارکستر پر هيجاني است که آواز طبيعت بشر و حوادث را به آميخته است هوگو



آنچه را خود ايجاد مي کنيم مي توانيم مي توانيم تعغيير دهيم . شاد هملستتر



از ديگران تقليد نکن خود را بشناس و آنچه هستي باش بدان در دنيا کسي مثل تو نيست.
ديل گارنگي



براي ايمان داشتن بايد حصار پيش داوري ها را برچيد. پائلو کوئيلو



براي آن کس که ايمان دارد نا ممکن وجود ندارد. آنتوني رابينز



بزرگترين اختلاف انسان و حيوان فهم وفکر نيست بلکه اراده واختيار اوست. روسو



به توانايي خويش ايمان داشتن نيمي از کاميابي است. روسو



به خويشتن اعتماد کن آنگاه راه زندگي را خو اهي يافت. گوته



پرسش هاي ما افکاار ما را مي سازند . رابينز



تاچيزي را نپذيريم نمي توانيم تعغيرش دهيم . کارل يونگ



تائيد وپذيرش خويشتن در زمان حال کليد دگرگوني هاست. لوئيز هي



ذهن خودرا از نتوانستن ها خالي کنيد سا موئل جانسون



شکست بايد انرژي خفته ما را بيدار کند. رومن رولان



غير ممکن کلمه اي است که فقط در فرهنگ لغات انسان هاي احمق يافت ميشود. ناپلئون
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:29  توسط علیرضا افشارپور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگر عمر دوباره داشتم
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه
چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط
شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى م ىگرفتم. اهميت كمترى به
بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم
و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج
كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر،
ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه
زندگى كرده ام. ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ
سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر
مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك
پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر
سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه م ىرفتم و وقتِ خزان
ديرتر به اين لذت خاتمه م ىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى
كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه
مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.
به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار
چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريبًا همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت
اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع
شادى از خرد » : مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد
«. عاقل تر است
اگر عمر دوباره داشتم، ُ گلِ مينا از چمنزارها بيشتر میچيدم.
دان هرالد

پیوندهای روزانه
نورما
تنبور
هزار سال تنهایی
فناوری اطلاعات و ارتباطات
راز جهان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
فروردین 1390
دی 1389
آبان 1389
آذر 1388
اردیبهشت 1388
شهریور 1387
تیر 1387
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
شروع کنیم
قدرت کلمات
سيزده نكته مهم زندگي و عشق
درسهايي از آنتوني رابينز
داستان عقاب
اکسیژن
پرواز
عشق را امتحان کن
بالاتر از عشق
راز تو
جملات بزرگان
پیوندها
كلوپ آنتوني رابينز
سخنان بزرگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان